کارتون زیبای ناروتو کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 21 بهمن 1388

شبا که ما میخوابیم... آقا پلیسه بیداره....؟؟

 

تلفن زنگ میخوره.... یه آقای میان ساله... به صداش میاد شصت و اندی ساله باشه...  از دوستای بابا.... باهاش کار داره... میگم بابا نیست... براش کاری پیش اومده... میگه دخترم... ما بیداریم... هر موقع اومد بگو با من تماس بگیره... میگم امشب دیر میاد... ولی ان شالا میگم فردا باهاتون تماس بگیره... میگه دخترم ما شبا بیداریم تا دیر وقت ویکتوریا میبینیم!!!... مگه شما نمیبینید!!!... میگم ها؟... ویکتوریا کیه؟... 

  

---------------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

میگم!... منتظر بودن خیلی ادمو خسته میکنه..... نه؟؟؟ 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

تلفن زنگ میخوره.... 

 

من و خواهر کوچیکه.. با هم میپریم سمت گوشی... من بکش... اون بکش.... شماره رو میبینم... اونم شماره رو میبینه... ۲تامون میدونیم کیه... خواهر کوچیکه میگه... این شماره دوستمه!!.... بعد من پیروز میشم گوشی رو بردارم... یه نفره میگه سلاااااااااام... من هر روز وبلاگتو میخونم.... تازه با وبلاگم آشنا شده!....  

فک کن... شما که منو نمیشناسید و نمیدونید اینایی که دربارشون مینویسم... چه جوری اند و وقتی میگم علی با جوجه دزفولی حرف میزنه.... نمیتونید تصور کنید که چه صحنه ی تاریخی ای رقم خورده!... ولی اون میدونه.... بعد یه عالمه میخندیم!!!..... میگه خیلی باحال بوده!!!.... میگه هممون با هم خوندیم و کلی خندیدیم!... بهش میگم وااااااااااااای!!! تو رو خدا دیگه ادرسمو به کسی ندی!!!..... نمیخوام همه فامیلا بیان اینجا رو بخونن!!!... بفهمن تو این کله ی من چی میگذره!!!... 

.... 

در هر حال ورودشونو خوش امد میگم... اینجا دنیای مجازیه..... ولی من از دنیای واقعیم توش مینویسم...... ولی امیدوارم... هیچ وقت نوشته هامو به روم نیارن... تا من راحت هرچی دلم میخواد بنویسم!!!....

سه شنبه 20 بهمن 1388

بهش میگم ثبت نام کردی آزمون استخدامی؟... میگه نه ه ه !!!!.... اگه ثبت نام میکردم حتما اسمم درمیومد.. بعد من که نمیخوام برم اونجا!!!!.... بابا اعتماد به نفس!!!!  

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

میگم گاهی وقت ها خیلی راحت میشه فعل دودر را صرف کرد!... دو در کردم دودر کردی... دودر کرد... دودر کردیم... دودرکردید... دودر کردند...... 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

بهش میگم به نظر شما من قبول میشم؟.... میگه دخترم دلت محکم باشه..... ایشالا قبول میشی!!!... خوشم میاد ازش... هر وقت میرم پیشش.. بهم اعتماد به نفس میده... هروقت کاری دارم کارمو راه میندازه.... نه فقط کار منو هاااا.... کار همه رو... ادم مهربونیه... از حرف زدنش مهربونی میباره.... فقط از یه چیزش خوشم نمیاد!!!... پیرهنشو میزاره رو شلوارش!!!... فرم عینکشم عوض نمیکنه... گاهی وقت ها هم یه چفیه دوره گردنشه!!!...

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------- 

  

رفتم یه دفتر پستی تو شهرمون... یه خانم ها و آقایی که اونجا بودن... به شدت ادم های خوش برخوردی بودن و به ارباب رجوع احترام میذاشتن.... از این به بعد هر کاری داشتم میرم اونجا!!!...  

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

امروز نمیخواستم آپ کنم ها!!!.. داشتم درس میخوندم!!!... دیدم نوچ!!!... نمیتونم آپ نکنم!!!...  اومدم آپ کنم که با خیال راحت برم درس بخونم!...

دوشنبه 19 بهمن 1388

فک کن.. تو مغازت نشستی... داری کفش میفروشی... یه نفر میاد میپرسه.... تو شهر شما کفش خوب کجا میفروشند!!!؟؟؟؟ 

 

تو مغازه ی لباس فروشیت نشستی..... یه نفر میاد میپرسه... تو شهر شما لباس فروشی خوب کجا هست؟؟؟ 

 

تو رستورانت نشستی... یه نفر میپرسه تو شهر شما کدوم رستوران غذاهاش با کیفیت تره؟؟؟ 

 

داری کامپیوتر میفروشی.... یه نفر میگه کجا قیمت کامپیوتر هاش از همه مناسب تره؟؟؟ 

 

لوازم آراش میفروشی... یه نفر سوال میکنه... لوازم آرایش اورجینال از کجا میتونم تهیه کنم؟؟؟ 

 

و........ 

 

 

شما چه جوابی میدی؟؟؟؟؟؟ 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

ملت میخوان برن مسافرت.... من باهاشون نمیرم..... اولین باریه که دارم به خاطر درس از تفریح میگذرم!!!..... نه که خیلی درس میخونم حالاااااا

 

شنبه 17 بهمن 1388

گاهی وقت ها.... ساعت ها از وقتم را صرف انجام کارهایی کرده ام که هیچ سودی برای من نداشته اند...  خودم میدانیم که دارم اشتباه میکنم ولی عار نمیگیردم!!!.... و باز هم... باز هم مینشینم و سریال شاهزاده ای در قصر را میبینم!... و به نظرم خیلی طنز است و مرا میخنداند!... آخه خیلی بد دوبله شده است و البته مضحک!!!... و خانم نقشه اول فیلم مرتبا میگوید "هی"... و وقتی میخواهد کسی را صدا کند اول باید بگوید "هی"... و وقتی میگوید "هی" من خوشم میاید!!!.... و میخندم!... و اسم آن پسر خوشتیپی که در فیلم است "یول" میباشد!... خیلی با نمک است به نظرم اسم خنده داریست!!!...  و البته طنز های مهران مدیری را میگذارد در جیبش!!!!... تازه در جیب ساعتی اش!!!... این که چیزی نیست!!!... یک سریال دیگر هم دارد که... باید به مدیر دوبله اش احسنت گفت!... زیرا تا میزنی میبینی آن فیلم است کانال را عوض میکنی... 

  

میگم!!!!.... بعضی ها میگویند این همه در وبلاگت مینویسی تو را چه حاصل؟ 

 

ولی!... فکر میکنم تنها کاری که دارم انجام میدم و به نظرم کار بیهوده ای نیست وبلاگ نویسیه... چون نوشتن بهم انرژی میده... و این کارو به خاطر خودم انجام میدم!!!...

پنجشنبه 15 بهمن 1388

اینجوریه دیگه.... امشب قمر اینجاس... فردا میره یه جای دیگه... بعد تو خونه ی ما قمر میره تو عقرب...  بعد دوباره عقرب میره جای دیگه... و این است زندگی.... 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------- 

  

میگم!!!... وقتی اوضاع خرابه میگن قمر در عقرب است.... بعد منم تو ماه عقرب به دنیا اومدم.... بعد کلی ویژگی های خبیثانه دارم!...(خبیثانه یعنی چی؟)... خو اینو داشته باشید... 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------

هاااااااا یه چیزی!!!! 

 

استادمون... قبلنا همیشه ایمیل میفرستاد... ایمیلاش عمومی بود.... یعنی سند تو آل بود.... حالا یه ایمیل خصوصی برام فرستاده!.... بعد یه چیزی ازم خواسته.... بعد حالا ارواج خبیثانه ی من پر تلاش شدن.... هی میگن بیا استادو بپیچونیم تفریح کنیم!!!.... انقدر دلم میخواااااااااد اذیتش کنم.... اخه اون روز سر امتحان اذیتم کرد و جواب سوالمو نداد.... بعد رفت جواب اون دختره رو داد....  حالا اونم از من سوالی پرسیده که.... میتونم جوابشو ندم و ... یا اول خووووب بپیچونمش!!!!.... 

 

نمیدونید که....... الان قمر اینجاست و اوضاع رو به راه!!!!... میشه کلی این استادو اذیتش کرد!!!... دیگه نمره رو هم رد کرده و دستش کوتااااااااه شده!!!... اگه نمره رو رد نکرده بود... جواب سوالشو میدادم و بهش میگفتم باید بهم نمره بدی.... حالا که دیگه خبری از نمره نیست.... حد اقل کمی تفریح کنیم!!!!... 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

وجدانم میگه این استاده پسر خوبیه اذیتش نکن.... ولی شیطون هی میگه بپیچونش کمی بخندیم!!!... فعلا جوابشو ندادم تا ببینم... شیطون برنده میشه یا وجدانم!!!! 

 

------------------------------------------------------------------------------------------------ 

 

بعدا نوشت: 

گناه داشت!.... اذیتش نکردم!!!... گرچه میشد هااااا ولی خوب.... بزرگی گفتن کوچیکی گفتن...

چهارشنبه 14 بهمن 1388

من معتقدم همه ی ادم ها تو همین دنیا تقاص  کارهاشونو پس میدن!.... چون دارم با چشم خودم میبینم... ولی ادم ها نمیخوان قبول کنن که دارن نتیجه ی اعمال خودشونو میبینن... و همیشه فکر میکنم... چرا بعضی از آدما فقط لحظه رو میبینند و به آیندشون یا آینده ی بچه هاشون فکر نمیکنن... 

 

سه شنبه 13 بهمن 1388

یه چیزی!....  

 

تو دانشگاه آزاد دزفول!.... یه قانونی تصویب شده!.... طرح جدا سازی کلاس های پسر دخترا!!!!... جالب اینجاست که برای آقایون باید استاد آقا بزارن و برای خانم ها استاد خانم!!!... برای درس های پایه این کارو کردن!... قبلا که این طرحشون برای درسهای عمومی عملی شده بود... حالا نوبت درس های پایه رسیده!!!... من دوست دارم ببینم کی میشینه این طرح های مسخره رو تصویب میکنه!!!.... برای طرز فکرش متاسفم.... کم کم ممکنه دانشکده ها هم از هم تفکیک بشن.... دانشکده ی خواهران... برادران!!!!.... 

 

خو همین کارا رو میکنند که.....

دوشنبه 12 بهمن 1388

دیروز پس از چند هفته علی بالاخره توانست مادرش را راضی به صادر کردن مجوز برای خرید جوجه کند....  

 

دیروز... علی رفت از سر چیت آقا میر اونجا که مرغ و بچیله و غاز و اردک و بوقلمون میفروشند... ۲تا جوجه خرید... آوردشون پیش ما... جوجه ها یه ریز جیک جیک میکردن!... خیلی ناز بودن!!!... دیدین میگن جوجه ماشینی!.. اینا دقیقا جوجه ماشینی بودن!... بعد علی باهاشون حرف میزد... جالب اینجاست که علی فکر میکرد جوجه ها فقط دزفولی متوجه میشن!!! و با اینکه بلد نبود درست دزفولی صحبت کنه تمام تلاششو میکرد تا با جوجه ها دزفولی حرف بزنه!!!... بعد فک کنید... به جوجه ماشینی میگفت باید زود بزرگ شید برام تخم مرغ بیارید!!!!... بهش گفتم علی اینا چقدر نازن... گفت میخوای؟... ۵۰۰ تومن بده برم برات یکی بخرم!!!!!

زمان ما..... نون خشکی از دره خونه رد میشد میگفت نون خشک بیار جوجه ببر!!!... بعد نون خشک میبردیم جوجه ی رنگی انتخاب میکردیم.... من که همیشه جوجه هام میمردن!!!.... یا گربه میخوردشون!!!... ولی جوجه ها ی پسر خاله هام زنده میموندن و بزرگ میشدن!!! 

یکشنبه 11 بهمن 1388

دختره یه ساعتی بود که چشماشو به مانیتور کامپیوترش دوخته بود.... معلوم نبود چی میخونه که گاهی وقتا نیشش تا بنا گوش باز میشد... و چند ثانیه ای میخندید.... گلی و مهدی هر چند دقیقه یه بار میومدن و بهش میگفتن آجی.... کی کارهات تموم میشه.... کی میا باهامون بازی کنی... اون بازی که اون روز کردیم... مهدی گفت من میخوام بچه باشم آجی تو هم مامانم باش.... گلی گفتم منم دکتر میشم.... بعد مهدی میخندید.... به یاد اون روز افتاده بود که دختره باهاشون بازی کرده بود و از صدای خندشون همه تعجب میکردن.... 

 

گلی و مهدی منتظر بودن.... میرفتن بازی میکردن... چند دقیقه بعد ۲باره میومدن سراغ دختره... و ازش میپرسیدن کی کارهات تموم میشه!.... و دختره.. همچنان خیره بود به مانیتور و ........ 

اونقدر کار دختره طول کشید تا بابای مهدی اومد دنبالش و.... وقت نشد که بازی کنند!!!!.... وقتی مهدی رفت.... دختره شدیدا عذاب وجدان داشت!!!!!!!!.... 

 

نتیجه ی اخلاقی!.... وقتی توانایی داری یه نفرو بخندونی و شادش کنی ولی این کارو نکنی.... نوچ نوچ نوچ!!!.... بعد مثل من شب خوابت نمیگیره!!!... و همش دوست داری ۲باره مهدی بیاد تا باهاش موش و گربه بازی کنی... دنبالش بدوی و وقتی نزدیکش میشی اون از هیجان جیغ بکشه و بخنده و تو لذت ببری... 

 

جمعه 9 بهمن 1388

دختره تند و تند رو تردمیل راه میرفت.... برخلاف همیشه هیچ موزیکی تو گوشش نبود... ولی صدایی نمیشنید....  راه میرفت.... نگاهش به روبرو بود ولی چیزی نمیدید.... صداهای زیادی تو سرش میپیچید.... صحنه های زیادی از جلوی چشمش میگذشت.... فکر میکرد و فکر میکرد... خاله نوبت منه... به اون بگو بیاد پایین.... دختر خانمتون چند سالشه؟.... دستگاه تلفن مورد نظر خاموش میباشد.... آجی در مورد کشتزارها تو اینترنت مطلب برام پیدا کردی؟.... حذفش کردم معرفی به استاد میگیرم.... به شما ربطی نداره.... دلم میخواد.... حالا میگی چیکار کنم.... حوصلم سر رفته... تلاش خودمو میکنم.... برای بار آخر.... الو.... منو ببخش... جادوگر شهر از... کیتی... آی جی سی تی... تکنیک ۱۲ شدم... 

 

راه میرفت... 

 

دختره میخواد آیندشو بسازه.......

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>